جلسه‌ پنجاهم: پشت مرا خواهی دید

در کتاب خروج می‌خوانیم موسی فرستاده می‌شود تا از جانب خدا سخن بگوید. عبرانیانی که این پیام را می‌شنوند در حال یافتن هویت تازه‌ای هستند. بنابراین می‌خواهند بدانند این خدایی که موسی دارد معرفی می‌کند، چه کسی هست؟

خدا از طریق موسی همچنین به مصریان می‌گوید که باید عبرانیان را از بردگی آزاد کنند، با این فرمان همچنین سیستم اقتصادی آن‌ها نیز برهم می‌خورد چرا که برده داری بخشی از استسمار اقتصادی آنها بود که حالا خدای عبرانیان دارد آن‌را دگرگون می‌کند تا هویت عبرانیان را که زیر بردگی مصریان بودند به آن‌ها بازگرداند.

به همین خاطر است که موسی مدام از خدا می‌پرسد روی خودت را به من نشان بده. تا بتواند به پرسش‌های قوم پاسخ دهد که این خدایی که چنین فرمانی داده چه کسی هست؟

آن‌ها هفت روز هفته را کار می‌کردند و ارزش آنان از تعداد آجرهایی که بنا می‌کردند مشخص می‌شد.

ما نیز همچنان آنان اسیر هستیم و خود را شبانه روز گرفتار کرده‌ایم. هویت خودمان را در خدمت کردن تعریف کرده‌ایم اما خدا با خدمت فرق می‌کند!

گاهی به بهای چسبیدن به این هویت، خانواده، زندگی، آسایش و آزادی خود را فدا می‌کنیم.

ما نیز همچون عبرانیان باید این لباس بردگی را از تن خود بیرون کنیم.

موسی از خدا می‌خواهد تا روی خود را بر او ظاهر سازد. خدا او را در شکاف قرار داده تا جلال او عبور کند و می‌گوید: تا پشت مرا ببینی.

این خدا فرای تمام تصاویر و تجسمی هست که آن‌ها از خدا داشتند. او از هر آنچه ما از خدا در ذهن داریم بالاتر است. او در قالب و شکل و جا و مکان نمی‌گنجد.

موسی از خدا نامش را می‌پرسد، تعریفی که برای آن‌ها قابل فهم و لمس باشد، مثل بت‌های مصریان!

اما خدا به موسی چیزی را مکاشفه می‌کند که دری را به دنیایی عمیق‌تر می‌گشاید. گرچه موسی یک گام در شناختش به خدا نزدیک می‌شود اما هرچه پیش‌تر می‌رود می‌بیند هرآنچه او شناخته در برابر این دنیای جدید ذره‌ای بیش نیست! خدا به پرسش موسی پاسخ می‌دهد اما این پاسخ، پرسش‌های تازه‌تری را بوجود می‌آورد.

موسی در این تجربه‌ی روحانی بینظیر از حضور خدا با دنیایی پر رمز و راز نیز روبرو می‌شود. این تجربه‌ی روحانی مثل دو روی یک سکه است که یک روی آشنا دارد و یک روی ناآشنا و رمزآلود.

هر یک از ما تجربه‌های روحانی مختلفی از ملاقات و رویارویی با خدا داریم.

خدا به موسی می‌گوید پشت مرا خواهی دید! آنچه که توانایی هضم و پردازش آن را داشته باشی! اگر تمام آنچه را که هستم بخواهم به تو نشان دهم تو توانایی پردازش و فهم آن‌را نخواهی داشت.

تصور کنید اگر خدا پرده را می‌گشود و تمام حقایق را یکجا به ما نشان می‌داد به جای اینکه ذره ذره در طول زمان با تجربه و به تناسب ظرفیت درک خود به آن‌ها برسیم، چه اتفاقی برای ما می‌افتاد؟

اما به اندازه‌ای بر ما آشکار می‌شود که دری را در زندگی به روی ما بگشاید تا تشویق شویم و گام بعدی را برداریم. خدا بر خلاف طبیعت ما که می‌خواهیم همه‌چیز را یکجا بدانیم، ذره ذره بر ما آشکار می‌کند، به اندازه‌ی ظرفیت فهم ما. به اندازه‌ای که در حیرتِ آن از این شگفتی لذت ببریم و پرستش را در ما برانگیزد.