بر اساس داستان پسر گمشده در انجیل لوقا باب ۱۵

در اینجا تصویر انقلابی را می‌بینیم که عیسی مسیح از خدای پدر ارائه می‌دهد، پدری که با شوق و لذت در انتظار بازگشت ما به حضور خودش است.

پسر گمشده در این داستان تنها نماد آن‌هایی نیست که هنوز به مسیح ایمان نیاورده اند، بلکه برای ما مسیحیان نیز پیغام خاصی دارد. هرگاه ما به هر شکلی به خدا بگوییم که صرفا محبت او برای ما کافی نیست بلکه مقام و ثروت، پول و شهرت، محبوبیت و رضایت دیگران و موفقیت و نفوذ و کنترل، و اینکه همچون پسر گمشده خانه‌ی پدر برای ما کافی نیست، و تکیه کنیم به آنچه که خودمان می‌خواهیم برای خود انجام دهیم و مهیا کنیم، در پی ثابت کردن خود، در کنترل گرفتن همه چیز و تایید دیگران باشیم ناخودآگاه داریم همچون پسر گمشده این را اعلام می‌کنیم که خدا کافی نیست!

دلیل اینهمه حسادت و ریاکاری و بدرفتاری‌ها در جامعه اینست که باور نداریم خانه‌ی پدر و محبت پدر برای ما کافیست.

اما در این داستان آنگونه که در ظاهر به چشم می‌آید تنها یک پسر نیست که گمشده بلکه هر دوی آن‌ها گمشده هستند چه او که پدر را پس زد و به راه خود رفت و چه آن دیگری که در خانه‌ی پدر مشغول خدمت است اما قلب او از پدر دور است.

بسیاری در دنیای امروز ما در کلیسا هستند که اتفاقا بسیار مذهبی و در ایمان خود خیلی هم جدی هستند و کلام خدا را می‌خوانند و فکر می‌کنند به خدا بسیار نزدیک هستند اما دل آن‌ها از خدا فاصله‌ی زیادی دارد. در واقع پسر ارشد در اعمال نیک خود گم شده است!

به این معنی که ما فکر می‌کنیم با خوب بودن و انجام کارهای نیک می‌توانیم ملکوت را بخریم، در واقع فیض بدون قید و شرط پدر را کافی نمی‌دانیم و به اعمال خود تکیه می‌کنیم! و در ازای آن از خدا طلبکار می‌شویم و انتظار داریم خدا طبق خواسته‌های ما عمل کند و شادی و لذتی از بودن در حضور خدا نداریم بلکه عادت کرده‌ایم فقط از فرامین و دستورات به شکلی خشک و رسمی پیروی کنیم.

 

آیا اطاعت ما از کلام خدا همچون پسر ارشد در این داستان اطاعت با یک روحیه‌ی خدمتکار است از اربابی که قدر ما را نمی‌داند یا با عشق و ذوق و شوق در خانه‌ی پدر و در حضور پدر او را با رقص و جشن و پایکوبی خدمت می‌کنیم؟